دو روز پیش که مرکز بر میگشتم، ح. بهم زنگ زد. تا خوابگاه حدود ۵۰ دقیقه پیادهرویه. تقریباً تمام مسیر رو صحبت کردیم. از دوران دانشگاه، دوتا دوست با اسم ح. دارم. با هر دوشون همرشته بودم. هر دوی ح. ها حالا مشغول فیلمسازیان. ح. اول سال دوم انصراف داد، اما ح. دوم تا آخر موند و بعد رفت پی فیلم ساختن. این روزها توی مرغداریشون که خارج شهره زندگی میکنه. اهل فلسفه بود. اون روزا توی دانشگاه وقتی همدیگه رو تنها گیر میآوردیم بساط بحثمون بهراه بود. تقریباً نظراتمون باهم خیلی مخالفه ولی خیلی خوب باهم کنار میایم. ح. میگفت :«چرا نمینویسی؟» براش توضیح دادم که دلیلی برای نوشتن ندارم. حرف تازهای ندارم بزنم. همش بیهودهست. ح. یه داداش داشت به اسم حامد که ازش بزرگتر بود. حامد اهل کار فنی بود و تا وقتی که یادمه داشت میرفت پی تخصص خوندن. ح. میگفت یکبار که با حامد صحبت میکرده که کار فنی بلد نیست و اون بلده، بهش گفته که تو چرا فکر میکنی من کارای فنی رو بلدم؟ من با فکر خراب کردن یه چیزی میرم سراغش تا درستش کنم. ح. میگفت این فکر سطح توقع آدم رو کم میکنه. باهاش موافق بودم. باید برای خراب کرد تا از نو ساخت. خرابی لازمه. شاید همیشه از خراب کردن میترسیدم. میدونید، خراب کردن جرئت میخواد. من هیچوفت آدم شجاعی نبودم. اگر از قبل اینجا رو خونده باشید، میدونید که من آدم فرارم؛ نه جنگیدن و تغییر دادن. بهش افتخار میکنم؟ معلومه که نه. اما دیگه مدتهاست که بابتش ناراحت هم نیستم. بیشتر شبیه یکجور احساس ترحم شده. چند روزه احساس میکنم موج تکراری و تازهی افسردگی دوباره داره روی سرم میریزه و نمیدونم چقدر براش آمادم. دو روز پیش توی جلسه بین تموم استادهای مرکز نشسته بودم و با خودم فکر میکردم که هیچکدوم از آدمهای اینجا از من خوششون نمیاد. البته بعد یادم اومد که خانمی که مسئول خدماته و نگهبانها خیلی صدق نمیکنه. ولی خب همین برام کافیه که اون لحظه دلم میخواست از جام پاشم و بزنم بیرون. ولی بهجاش به شوخیهاش نخندیدم. از سلسلهمراتب بدم میآد. از اینکه یک نفر رئیس باشه و بهواسطهی جایگاهی که پیدا میکنه دیگران باید بهش احترام بذارن و به حرفش گوش بدن بدم میآد. برای همین هم هربار که میبینم بقیه چطور به رئیس مرکز احترام حرصم میگیره. یکم کمتر از دیدن فرماندهها تو محیط نظامی. من دلم محیط آکادمیکی رو میخواد که همه با هم توی یک سطح باشن. با اسم کوچیک خودشون همدیگه رو صدا بزنن نه اینکه یه قطار عنوان پشت اسم پدریشون ببندن. چرا هیچکس از این که سیستم آموزشی توی چند قرن گذشته باقی مونده چیزی نمیگه؟ داشتم فکر میکردم با اینکه این رشته رو دوست دارم و همیشه دلم خواسته محقق بشم، شاید اگر بهخاطر سربازی نبود، حاضر بودم انصراف بدم؟ همون روز، من چیزی نوشتم از اینکه چه بد که ترامپ رئیس جمهور شده. نازنین پیام داد که چرا اینطور فکر میکنی. میگفت شما چپها نمیدونم چرا اینطوری فکر میکنید. گفتم نمیدونم، شاید چون جور دیگهای نمیتونیم فکر کنیم؟ و کم مونده بود ازش عذرخواهی کنم بابت طرز فکرم. چه عجایبی پسر. شنبه بعد از ماهها با درمانگر دانشگاه جلسه دارم و تا امروز صبح داشتم فکر میکردم که نرم چون انرژی صحبت در مورد خودم رو ندارم ولی باز ترجیح دادم یکبار دیگه امتحانش کنم. امروز هماتاقیم میگفت دلیل این که توی مسیرمون تلاش نمیکنیم نداشتن دیسیپلین و تنبلیه. ولی من اینطور فکر نمیکنم. بهش گفتم همهی اینها از بیانگیزگی و نداشتن انرژی روحیه. نه اون قانع میشه، نه من. همین یکم پیش برام شیرکاکائو آورد توی سالن مطالعه. ح. میگفت روزها بنویس از هرچی که میتونی و ذهنت رو گرم کن برای نوشتن و چیزهایی که توی روز گذروندی رو سعی کن یاد بیاری و بنویسی. منم الآن بهجای درس خوندن این کار رو کردم. بذار بگذره. همهچی میگذره. زمین میچرخه و زمان رو دنبال سرش میکشه. منم مثل یه برگ روی جریان آب میچرخم و جلو میرم. کی ساکنه؟ با این همه با عقل من، زنون هم درست میگفت، همهچی ساکنه و ماهیت حرکت با وجود علم هنوز هم پارادوکسیکاله. کی میدونه؟ من که نه.
- تاریخ : جمعه ۱۸ آبان ۰۳
- ساعت : ۱۷ : ۰۴
- ادامه مطلب
- نظرات [ ۰ ]