از

نمی‌دونم. نمی‌دونم زمین چطور هنوز می‌چرخه. هیچ‌وقت هم نفهمیدم. چطور هنوز می‌شه باور داشت به پایان شب؟ چطور صبح از نو هربار زاییده می‌شه؟ چطور این تاریخ خون‌بار ادامه پیدا می‌کنه و جلو می‌ره؟ چطور آسمون هنوز می‌تونه آبی باشه؟ به دوازده‌هزار فکر می‌کنم. یک عدد تقریبی. عددی که هر واحدش مساوی با یک انسانه. همیشه ذهنم از روی اعداد می‌پریده اما حالا نمی‌تونم از روش بگذرم. این‌همه تن، بدن، جان. و اون‌همه رویا که توی این دریای خون لخته شدن. کف خیابون‌ها و کف پوتین‌هایی که ردشون تا روز جزا گواه نفرینه. صاحب پوتین‌ها به خونه برمی‌گردن تا بچه‌های چشم‌انتظارشون رو در آغوش بگیرن و قصه‌ی دونه‌های سربی تاریکی که به چشم‌ بچه‌های دیگری پاشیدن رو بگن. چشم‌هات رو ببند تا نبینی؛ پوکه‌ها روی آسفالت می‌افتن، و جان‌ها ذره‌ذره از خیابون‌ها به‌هوا پرمی‌زنن. تندِ تند؛ سرخِ‌ سرخ. دستات‌ها رو جلوی چشمات بگیر تا شب توش جا نکنه. نباید ببینی. سوز سرمای دی بوی مرگ می‌ده و نفرین. هیچ‌چیز رمانتیکی نیست. خون و خشم و خروشه. درد و زخم و سربه. جنگ، جنگِ روشنی و تاریکیه. تاریکی نبود روشنیه، یادته؟ و تاریخ همونه. همون تاریخ سیاه. که گاهی فراموش می‌کنی که ضفحه‌های سفید هم می‌تونه داشته باشه. یا انقدر غم داری که فقط دلت می‌خوای های‌های گریه کنی و فراموش کنی که صبحی هم هست. گریه برای همون چشم‌هایی که قرار نیست دیگه روز رو ببینن چون با گلوله‌های سیاهی، آلوده شدن و این نه قصه‌ست، نه افسانه. اما زمان اسطوره‌ها انگار هنوز ادامه داره. ازشون خلاص نمی‌شیم.

چند روز پیش ازقضا داشتم یه کتاب اسطوره‌شناسی می‌خوندم. بخشی که مربوط به یونگ بود اشاره به این کرده بود که اگر خیلی خلاصه و نقل‌به‌مضمون‌وار بخوام بگم؛ به‌عقیده‌ی یونگ اسطوره‌ها ناشی از کهن‌الگو‌هان و این کهن‌الگو پدیده‌هایی بیولوژیک و قابل‌وراثت‌اند و برای همین هم مدام تکرار و تکرار می‌شن و مشابه‌ند. فارغ از این‌که چقدر این دیدگاه جای نقد و اعتبار داره، نمی‌تونم انکار کنم که این روزها در نظرم چقدر مناسب می‌اومد. اسطوره‌ی ضحاک سه‌سر و فریدون با تمام رگه‌های کهن و حتی کهنه‌ای (از بابت نگاه مونارشیستی‌ش) که در خودش داره اما در بطن امروز جامعه هنوز زنده‌ست و جریان داره. هنوز مارهای پنهان شاه طلب خون می‌کنن و درباریان تازه‌ترین جوانه‌ها رو براش سرمی‌برن. و گریزی هم انگار از این تکرار نیست. این جبر اساطیری ما رو رها نکرده و نمی‌دونم تا کجا قراره ادامه داشته باشه. 

 

روزهای عجیبیه. نمی‌دونم چی می‌تونم بگم جز این یاوه‌های درهم اما با تمام غمی که این روزها جریان داره، امیدوارم این مردم، طعم جشن و شادی‌ای که دنبالشن رو بچشن. کاری با ایده‌آل‌های اوتوپیایی خودم که تا چندماه پیش هم سفت‌وسخت روشون بودم ندارم دیگه. فقط می‌خوام این مردم نگران خرید غذا و دارو و نبود آب و این‌که به‌‌خاطر لباس ساده‌ای که پوشیدن دوباره به خونه بر‌می‌گردن یا نه نباشن. همین بسه فعلاُ برام. بسه خون. بسه مرگ. بسه این همه درد. بسه این همه تماشای به‌لجن کشیدن مفهموم انسانیت و بی‌چارگیِ کاری از دستت برنیومدن. بسه.

 ابرهای یأس خیلی سنگینن، می‌دونم، دارم می‌بینمشون، اما بذارید باز به همون چیزی که در دل‌هامون داریم برگردیم، به همون امیدی که نمی‌دونم از کجاست، به همون چیزی که شاید با همون وراثت از انسان‌های کهن بهمون رسیده، به این‌که این روزها هنوز تموم می‌شه. به شهادت همون آدم‌هایی که صدای فریاد ضحاک رو از دل دماوند شنیدن و در تاریکی شب‌هاشون، روایتش رو سینه‌به‌سینه نقل کردن.

 

پ.ن: این روزها اصلاً حواسم نبود که بیان می‌تونه وصل باشه و تازه فهمیدم. خوشحالم که ستاره‌هاتون رو دیدم.

 

  • شنبه ۲۸ دی ۰۴
real storm

بیداری؟

Unborn ..

ما هنوز از سوگ قبلی‌ها بیرون نیومدیم. نمی‌دونم چطور می‌خوایم از 12-20 هزار نفر... مغزم هنوز ابعادش رو درک نکرده. همزمان که در خشم و ناراحتی‌ام، هنوز مغزم درک نکرده. 

cheshiere Mss

بانو تازه دیشب گریم تموم شده بود الان دوباره با یاد اوریش دلم خون شد

دوازده هزار ارزو ، اینده و سرنوشت ...

؛-؛

++نمیدونم چی می تونم بگم 

انسان در برابر این حجم خون مستأصله.

عامل این اتفاق انسانهایی که ناخواسته وارد بازی شدن یا سیاست کثیفی که معامله رو به این سمت سوق داده؟

...و تکلیف بازماندگان چیه؟

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan