دستانم را در جیبم مشت میکنم. اما کافی نیست. هنوز بیحساند. شلاق سرما به گردنم میکوبد. با شانههای خمیده جلو میروم. پاهای سنگینم را محکمتر میکشم. بوی دود میآید و اشک. از کنار کوچهها میگذرم. چیزی برای نگاه کردن نیست. پیرمردی کنار جلوتر درختی ایستاده و به من نگاه میکند. به او نگاه کنم. به من خیره شده. نگاهمان بههم گره خورده. از کنارش میگذرم. به من نگاه میکند؟ نگاهش پشت سرم جا مانده. تندتر میروم. سایهام جلوتر و خمیدهتر از من جلوتر میرود. صدای پاهایم قبل از خودشان گم میشوند. صداها در سکوت رنگ باختهاند. خیابانها آشنا و مسیرها گنگاند. نزدیک خانهام اما نمیرسم. ناگهان هزاران هزاران دانهی روشن از آسمان به زمین آوار میشوند. تصویری مهیب. سر جایم خشک میشوم چون سنگی از دوران کهن. تماشا میکنم که چگونه از غبارشان جهانی نو برمیخیزد. رقص نورهایشان را میبینم، درست جلوی نگاهم. دستانم را بلند میکنم، از میان انگشتان زخمیام میلغزند و دور میشوند. بالا میروند و دوباره به آسمان میرسند. لحظهای میگذرد و لحظهای بعد از آن. بهخودم میآیم. باید بروم. به کجا؟ خانه. پاهایم را میکشم. تکان نمیخورند. تا ساقهایم درون سرمای سرخ خون فرورفتهم. چندبار تلاش میکنم. دوباره و دوباره. بالاخره بیرون میافتم. جلو میروم. خیابانها آشنا، اما مسیرها گنگاند. نزدیکم. سایهام جلوتر و خمیدهتر از من جلوتر میرود. پیرمردی کنار جلوتر درختی ایستاده و به من نگاه میکند. به او نگاه کنم. به من خیره شده. نگاهمان بههم گره خورده. از کنارش میگذرم. نگاهش پشت سرم به رد سرخی که دنبالم میکند، جا میماند. بوی دود میآید و اشک. دستانم را در جیبم مشت میکنم. اما کافی نیست. هنوز بیحساند. شلاق سرما به گردنم میکوبد و سایهام جلوتر و خمیدهتر از من جلوتر میرود.