کابوس

دستانم را در جیبم مشت می‌کنم. اما کافی نیست. هنوز بی‌حس‌اند. شلاق سرما به گردنم می‌کوبد. با شانه‌های خمیده جلو می‌روم. پاهای سنگینم را محکم‌تر می‌کشم. بوی دود می‌آید و اشک. از کنار کوچه‌ها می‌گذرم. چیزی برای نگاه کردن نیست. پیرمردی کنار جلوتر درختی ایستاده و به من نگاه می‌کند. به او نگاه کنم. به من خیره شده. نگاهمان به‌هم گره خورده. از کنارش می‌گذرم. به من نگاه می‌کند؟ نگاهش پشت سرم جا مانده. تندتر می‌روم. سایه‌ام جلوتر و خمیده‌تر از من جلوتر می‌رود. صدای پاهایم قبل از خودشان گم می‌شوند. صداها در سکوت رنگ باخته‌اند. خیابان‌ها آشنا و مسیرها گنگ‌اند. نزدیک خانه‌ام اما نمی‌رسم. ناگهان هزاران هزاران دانه‌ی روشن از آسمان به زمین آوار می‌شوند. تصویری مهیب. سر جایم خشک می‌شوم چون سنگی از دوران کهن. تماشا می‌کنم که چگونه از غبارشان جهانی نو برمی‌خیزد. رقص نورهایشان را می‌بینم، درست جلوی نگاهم. دستانم را بلند می‌کنم، از میان انگشتان زخمی‌ام می‌لغزند و دور می‌شوند. بالا می‌روند و دوباره به آسمان می‌رسند. لحظه‌ای می‌گذرد و لحظه‌ای بعد از آن. به‌خودم می‌آیم. باید بروم. به کجا؟ خانه. پاهایم را می‌کشم. تکان نمی‌خورند. تا ساق‌هایم درون سرمای سرخ خون فرورفته‌م. چندبار تلاش می‌کنم. دوباره و دوباره. بالاخره بیرون می‌افتم. جلو می‌روم. خیابان‌ها آشنا، اما مسیرها گنگ‌اند. نزدیکم. سایه‌ام جلوتر و خمیده‌تر از من جلوتر می‌رود. پیرمردی کنار جلوتر درختی ایستاده و به من نگاه می‌کند. به او نگاه کنم. به من خیره شده. نگاهمان به‌هم گره خورده. از کنارش می‌گذرم. نگاهش پشت سرم به رد سرخی که دنبالم می‌کند، جا می‌ماند.  بوی دود می‌آید و اشک. دستانم را در جیبم مشت می‌کنم. اما کافی نیست. هنوز بی‌حس‌اند. شلاق سرما به گردنم می‌کوبد و سایه‌ام جلوتر و خمیده‌تر از من جلوتر می‌رود.

  • شنبه ۱۹ بهمن ۰۴

با فرشته‌ی آزادی

  • شنبه ۱۲ بهمن ۰۴

برای رها

اسمش رها بود است. یکم پیش وقتی عکسش رو توی تلویزیون دیدم، شناختمش. جا خوردم. خودش بود. «رها، دانشجوی ادبیات ایتالیایی دانشگاه تهران، با شلیک مستقیم نیروهای سرکوب، کشته شد.» رها، یه کانال روزانه داشت که توش به‌سادگی تمام، مدام از زندگی می‌نوشت، از این‌که زنده بودن چقدر قشنگه. رها، از عشق می‌نوشت، از این‌که عاشق بودن چه موهبتیه. رها عاشق زندگی بود. عاشق درخت‌ها و برگ‌ها و سبزی بود. مگه همه‌ی این‌ها نمادی از زندگی نیستن؟ رها، روی گردنش همیشه رنگ سبز می‌کشید و توی استوری‌هاش نشونش می‌داد. من چند بار و هر بار بیشتر از چند جمله باهاش بیشتر صحبت نکرده بودم اما حتی توی همون‌ها هم مشخص بود که چه شوری برای زندگی کردن و عاشقانه زیستن داشت. آخرین نوشته‌ش می‌گن «زن‌، زند‌گی‌، آزادی‌» بوده. تیر مستقیم به ریه‌ش اصابت کرده. احتمالاً قلبش رو هدف گرفته بودن اما نتونستن. نتونستن قلبش رو بزنن. قلب سبز رها هنوز می‌تپه. رها فقط یه شاخه از این درخته. شاخه‌ها و جوانه‌های بعدی هنوز همینجان. این درخت، این سبزی، این روشنی، این امید؛ از بین‌رفتنی نیست. هیچ گلوله‌ای این قلب رو نمی‌تونه از کار بندازه. این قلب سبز هنوز می‌تپه. تا همیشه.

 

- رها فقط یکی از یک‌های اون عدده. یکی از هزارانِ بیست‌هزار. آدم‌ها عدد نیستن. نباید بذاریم تبدیل به عدد و آمار بشن. هر آدم یک قصه‌است، یه دنیاست با تمام جزئیاتش. نباید گذاشت فراموش بشن. سیاهی و پلیدی این ظلم‌پرستان جانی‌ که پاک‌شدنی نیست و تا ابد داغ ننگ و نفرینشونه اما،‌اما کاش ما هم بتونیم نذاریم، نور، روشنی و سبزی آدم‌هایی که عاشقان زندگی بودن، فراموش بشه. که باور دارم نمی‌شه.

  • پنجشنبه ۳ بهمن ۰۴
Designed By Erfan Powered by Bayan