سبزبیشه

.

بعد این دوتا پست آخر، احساس می‌کنم نوشتن یادم رفته.

  • نظرات [ ۲ ]

قسمت اول: می‌نویسم که فراموش کنم؟

راستش نمی‌دونم از کجا شروع کنم. وقتی می‌خوام بهش فکر کنم، جلوی خودم رو می‌گیرم تا به‌یادش نیارم. دلم می‌خواد فراموشش کنم. دلم می‌خواد اون مدت رو از یاد ببرم. از اون بیشتر دلم می‌خواد که هیچ‌کس اینرو تجربه نکنه که بخواد خاطره‌ای ازش داشته باشه که بخواد تصمیم بگیره که یه‌یادش بیاره یا از یاد ببره.

چمدون.

زمین چمدون رو محکم به سمت خودش می‌کشه. دستم به‌لرزه افتاده. دلم می‌خواد رهاش کنم و همون‌جا بشینم. ولی نه. هرطرف رو نگاه می‌کنم، نمی‌تونم بفهمم. نمی‌تونم راه رو پیدا کنم. دنبال ردپاهام می‌گردم اما نشونی نیست. قدم برمی‌دارم اما سنگینی چمدون به‌شک می‌ندازم. باید برم؟ باید برگردم؟ حالا حتی نمی‌دونم که این مسیر رفتن یا برگشت. با خودم می‌گم «مهم قدم برداشتنه‌؛ نه رفتن یا برگشتن». قدم برمی‌دارم، جلو می‌رم، عقب‌عقب می‌شم، جلو می‌افتم و چپ‌ و راست، در مسیری که نمی‌شناسم حرکت می‌کنم. به چمدونم فکر می‌کنم‌؛ به این‌که چرا نمی‌تونم ازش خلاص بشم. پاهام رو روی زمین می‌کشم. نه از جایی که بودم دور می‌شم و نه به همون‌جا برمی‌گردم. من گم شدم؟ تو می‌گفتی «ما همه گم‌ایم تا وقتی که یکی پیدامون کنه.» من گم‌ام تا وقتی که یکی پیدام کنه. نمی‌دونم این ناکجا تا کی ادامه داره. تنها می‌دونم باید برم. تو می‌گفتی «کجا می‌خوای بری؟» کجا می‌خواستم برم؟ من می‌خواستم برگردم، من می‌خواستم برم، من می‌خواستم نباشم. و حالا نیستم. پاهام رو روی زمین می‌کشم اما فایده‌ای نداره. حالا وزن تمام زمین رو توی دستم احساس می‌کنم. نمی‌دونم این چمدونه که داره من رو با خودش می‌کشه یا من اون رو. 
 من می‌خوام برگردم، می‌خوام برم‌؛ به‌ جایی که بتونم این چمدون رو زمین بذارم. اما من گم ‌شدم. من می‌خوام پیدا شم. چرا پیدام نمی‌کنی؟ چرا صدام نمی‌کنی؟ مگه نمی‌گفتی «فقط کافیه اسم گمشده رو صدا بزنی تا پیدا بشه»؟ صدام کن، پیدام کن. به‌یادم بیار، دنبالم بگرد. 
خسته‌ام اما نمی‌تونم بایستم. یادم می‌آد که چطور محو می‌شدم. هر قدمی که برمی‌داشتم کافی نبود. نه به تو نزدیک می‌‌شدم، نه دور. این فاصله کم‌تر یا بیش‌تر نمی‌‌شد. تا ابد ادامه دا‌‌شت؛ یه پرتگاه! به لب پرتگاه می‌رسم. حالا می‌فهمم. تو گم شدی و من باید پیدات کنم، باید صدات کنم، باید به یادت بیارم.  چمدون رو زمین می‌ذارم. یک ضربه کافیه‌؛ چمدون سقوط می‌کنه و تنم از بار سنگینش رها می‌شه. تو پیدا می‌شی، من می‌دونم.

  • نظرات [ ۰ ]

اسب‌های شوره‌زار.

اسب‌های شوره‌زار می‌تازند همگام باد، با پاهای خیس‌شان از سردی سراب، در میان ساقه‌های خاک تا انتهای مرز خیال.

می‌شنوی؟ صدای گام‌هایشان را؟

  • نظرات [ ۱ ]

صداها.

دیروز غروب درحالی‌که راه‌‌می‌رفتم، سعی می‌کردم تا تمام تمرکزم رو بذارم روی گوش دادن به صداها. آدم‌ها رو می‌دیدم که می‌آن و ردمی‌شن اما من فقط سعی می‌کردم صداشون رو بشنوم. بالاخره برای چندلحظه، موفق شدم تا صداها رو به‌طور واضحی بشنوم. صدای آدم‌ها از این‌ور و اون‌ور به‌ هم‌ گره می‌خورد و طوری‌که انگار از فاصله‌ای خیلی دور، جلو بیاد، به گوشم می‌رسید. و اون‌موقع بود که احساس کردم این تودهٔ صدای آروم و مبهم و دور، با صدای باد، شاخ‌وبرگ درخت‌ها، و پرنده‌هایی که روی اون‌ها نشستن و می‌خونن _صداهایی که از نزدیک می‌شنیدمشون_ در هماهنگی نیست. انگار که سعی می‌کنه خودش رو جدا کنه و صدای دیگه‌ای باشه. و این صدا تماماً برام بی‌معنا بود. انگار که به صدای هیاهوی آروم "بی‌معنایی" گوش می‌دم. طوری‌که از خودم پرسیدم این همه صدا و هیاهوی درهم، برای چیه؟ می‌تونستم همین جمله رو فریاد کنم ولی فریاد من هم جزئی از این هیاهوی درهم‌وبرهم می‌شد و به ناهماهنگیش اضافه می‌کرد. همون‌موقع با خودم فکر کردم که یک‌صدا نشنیدن تمام این صداها، از منه و باید گوشم رو تربیت کنم. اگر می‌دونستم که چطور درست گوش بدم، قاعدتاً نباید هیچ ناهماهنگی‌ای احساس می‌کردم. تمام این صداها و اجزای به‌ظاهر نامتناسب، در کنار هم صدایی کلی‌‌‌ رو می‌سازن که از همین تفاوت‌هاشون چنان شکلی از هماهنگی‌ ایجاد می‌شه که احتمالاً تا زمانی که شنیده نشه، باورکردنی نباشه. امیدوارم بتونم بشنومش حداقل برای یک‌بار. اون‌وقت احتمالاً از تلاش برای فهمیدن معنای صداها هم راحت می‌شم و فقط بهشون گوش می‌دم. همین. 

  • نظرات [ ۰ ]

به‌ظاهر بی‌پایان.

 

« هرشب ستاره‌ای به زمین می‌کشند و باز

این آسمان غمزده غرق ستاره‌هاست»

......

نه ستاره‌ها تموم می‌شن و نه غم آسمان. و این تکرار مداوم به‌ظاهر بی‌پایان غم‌انگیز، امیدبخشه.

عنوان این شعر (تک‌بیت) رو خود کسرایی زایندگی گذاشته. 

  • نظرات [ ۰ ]

ستار‌ه‌ها.

ستاره‌های امشب، چشم‌های تو رو کم داشتند تا نگاهشون کنی، تا بچینی‌شون، توی مشت‌هات جاشون بدی و روی آسمون پیراهنت گم‌شون کنی. گرد باقی‌مونده‌‌ ازشون رو روی بالش سردت بریزی و با سرانگشت‌هات رد مسیرشون رو روی جای اشک‌هات بکشی تا که خوابت ببره.

  • نظرات [ ۰ ]

برای تو و شانه‌های خمیده‌ات.

دست زمان تن نحیفت را زخم می‌زند و اندوه خاطره‌، روح روشنت را می‌ساید. و پیکر عظیم بودن، سوار بر شانه‌های خمیده‌ات، هر لحظه و از نو، نجوا می‌کند مرثیهٔ زخم‌های دور زمان و اندوه گنگ خاطره‌‌ها را. و چه کم است آغوش تنگ مرگ برای این همه؛ برای تقدیس تو که از هم‌ایم و جدا و‌ هم‌غم و هم‌گناه هم. تو که به حیرت در می‌آوری مرگ را با صدای گام‌های لرزان جاودانی‌ات.

  • نظرات [ ۰ ]

در سکوت غلیظ.

رویایی دیگر.

از رویایی به رویایی دیگر به جست‌وجو گشتم از پی واقعیت اما نیافتم چیزی مگر رویایی دیگر. آیا من، خود نیز رویا بودم؛ رویایی واقعی در پی یافتن واقعیت رویایی دیگر؟

  • نظرات [ ۰ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan